تبليغاتX
پدرخوانده ء جوان

کســـی کـــه هیچــــگاه خنـــــــده را درک نکــــــرد

.

پرسیدم به نظرت من چه رنگیم ؟

بعد از چند لحظه گفت : خاکستری . . . حالا من چه رنگیم ؟

سریع گفتم : زرد ، قرمز ، صورتی ، بنفش ، آبی ، سفید ، نارنجی ، قهوه ای ، سبز ، و ........... .

ناراحت شد .

ولی خب من راست گفتم و اون دروغ . همین .

 

+ بی ربط + حس فضولی چه بده . . . مثلا بخوای بدونی کیه که از دانمارک اینجا رو می خونه یا برزیل و آلمان و کانادا و . . . البته به جز یکی از رفقا که توی انگلیسه

+ ... به قلم پــــدرخــــوانـــــدهـ |

.

چشماشو که باز کرد

دید یه مُشت آدم دورش رو گرفتن و از خوشحالی داد میزنن .

گریه کرد . . .

کسی اهمیت نداد .

ولی اون واقعا ترسیده بود

و داشت به این فکر می کرد که چطور می خوان بخورنش !!!

+ ... به قلم پــــدرخــــوانـــــدهـ |

.

: می دونستم بالاخره به این نتیجه می رسی !

--: خیلی وقت بود می خواستم بهت بگم .

: خب حالا که گفتی . . . نه ؟

--: بین من و تو همه چی تموم شده . منو ببخش .

: . . . !

« و هر کدوم به یه راه رفتن و توی تاریکی گم شدن . »

حُضار از هیجان همه بلند شدن و با صدای بلند تشویقشون کردن !!!

+ ... به قلم پــــدرخــــوانـــــدهـ |

.

رهایی ازآن ِ اوست که نماند .

تو بنشین و نظاره کن !

+ ... به قلم پــــدرخــــوانـــــدهـ |

.

چشمانش را کور کرد ، عادت به تاریکی .

+ ... به قلم پــــدرخــــوانـــــدهـ |

.

به خاطر پول دست به هر کاری زده بود

با خودش می گفت : اگه پول داشتم چه کارها که نمی کردم

واسه ء بچه هام خونه می خریدم ، ماشین  می خریدم وووو........................

هنوز آرزوهاشو مرور نکرده بود که یکی فریاد زد :

شلیک !

چشماشو بست و سکوت همه جا رو فرا گرفت !

+ ... به قلم پــــدرخــــوانـــــدهـ |

.

اومد جلوم و گفت : منو می شناسی ؟

گفتم : این چه سوالیه ، مگه میشه نشناسم ؟!

« چه سوال مزخرفی پرسید ! »

نقابی رو که زده بود برداشت و گفت : حالا چی ؟

منم نقابمو برداشتم و گفتم : آره ، حالا هم می شناسمت !

 

+ با تشکر از زیـــــــ بای وحـــــشی

+ ... به قلم پــــدرخــــوانـــــدهـ |

.

پسرک پرسید : خونه ت کجاس ؟

خنده ش گرفت و گفت : همه جا !

: مثلآ ؟

با خنده گفت : مثلآ خونه ی تو !

: راستی ، چرا آدما عقده هاشونو با خنده بیرون میزنن ؟

دیگه نخندید و گفت : وایسا من پیاده میشم !

+ ... به قلم پــــدرخــــوانـــــدهـ |

.

گفت : می خوام دلمو به دریا بزنم شاید دریایی شه !

پرسیدم : دلیلی هم داری واسه این کار ؟

گفت : اینجوری دیگه هرچی هم توش بـ ــشـ ـاشـ ــن ، یکرنگ می مونه !

گفتم . . . نه دیگه چیزی نگفتم !

+ ... به قلم پــــدرخــــوانـــــدهـ |

.

به خواب رفته ام

همچون یک چراغ در اتاقی سرد و تاریک .

و خاموش مانده ام

به امید دستی بر کلید !

و در حسرت تلنگری شاید . . . !

+ ... به قلم پــــدرخــــوانـــــدهـ |

.

بر فراز بلندترین قله ی جهان

وقتی که فریاد میزنی

بالاتر از من کسی نیست

پرنده با یک « بی ادبی » نشانت می دهد که هنوز هم کسی هست

خدا در همان نزدیکی ها می خندد و فقط نظاره می کند .

+ ... به قلم پــــدرخــــوانـــــدهـ |

.

سکوت می کنم امـــــــــــا

باز هم چشمانم سخنی دارند .

راز مرا آینه می داند

راهی نیست !

بایـــد آنقدر به آن بنگرم

تا

بشکند .

+ ... به قلم پــــدرخــــوانـــــدهـ

.

شاعر گفت : تنها صداست که می ماند .

و چه بی تفاوت از نگاه ما !

نه . . .

از نگاه من گذشت . . . !

+ ... به قلم پــــدرخــــوانـــــدهـ |

.

گفت : از دست تو جانم به لبم رسیده !

او هم لحظه ای درنگ نکرد و جانش را گرفت !!!

+ ... به قلم پــــدرخــــوانـــــدهـ

.

دستی به شانه ات زد ، تو خندیدی .

من نیز ، به آن دست خندیدم .

به آغوشت کشید .

من تــرسیــدم .

من لـــرزیـــدم .

من بـــریــــدم .

اما دیگر کسی نخندید .

                                  کسی نبود که بخندد .

+ ... به قلم پــــدرخــــوانـــــدهـ |

.

باران که می بارد

تو می خندی

همانطور که من می خندم .

راستی

آسمان هم می خندد ؟

+ ... به قلم پــــدرخــــوانـــــدهـ |

.

مرهم زخمهایم

کنج لبان توست .

بوسه نمی خواهم

سخن بگو !

................................ « مثل غروبهای جمعه . . . ایرج رشوند »

+ ... به قلم پــــدرخــــوانـــــدهـ

.

گفت : به نظرت ما به هم می رسیم ؟

گفتش : نمی دونم ، بیا فال بگیریم .

«  گر همچو من افتاده ء این دام شوی        ای بس که خراب باده و جام  شوی

ما عاشق و رند و مست و عالم سوزیم      با ما منشین اگر نه بــدنـام شوی  »

گفتش : فهمیدی ؟

هیچی نگفت

« دست همدیگه رو گرفتن و رفتن !!! »

 + به یاد حافظ

+ ... به قلم پــــدرخــــوانـــــدهـ |

.

پنج شنبه پشت ِ پنج شنبه .

پیش خودش فکر می کرد :

" مطمئنم هفته ء دیگه میاد ، با همون گلهای سرخی که می آورد "

توی همین فکر بود که خیس عرق شد .

سگی داشت می شـ ـــاشـ ـــیــــ ـــد رو قبرش !

+ ... به قلم پــــدرخــــوانـــــدهـ

.

با تمام تلاشی که کرد تونست به لبه ء پرتگاه  برسه

حالا تصمیم گیری مشکل بود

یه طرف ، زنده گی با همه ء مشکلاتش ، یه طرف ، آزادی

زندگی رو انتخاب کرد .

داشت بر می گشت که پاش روی یه سنگ رفت و لیز خورد .

از همون اولم باید آزادی رو انتخاب می کرد نه اینکه خودشم فریب بده !

+ ... به قلم پــــدرخــــوانـــــدهـ |

.

رد پایت

شاید بر دلم نمانَد

امــــــــــــا

بر موهایم که می مانَد . . . !

+ ... به قلم پــــدرخــــوانـــــدهـ

.

ای کاش همچنان در آنسوی خیابان بودی

.....................................................یا می رفتی

و لبخند و نگاهت

از آن سو می تابید

بر منی که دلیل این سو بودم .

...............................................« واژگان تاریک ... محمود فلکی »

+ ... به قلم پــــدرخــــوانـــــدهـ

.

تا چشمان تو هست

در آینه بنگرم ؟

+ ... به قلم پــــدرخــــوانـــــدهـ |

.

درخت

با کمر شکسته اش

شمارش معکوس را می شمرد .

پیرمرد

زیر سایه اش

در اندیشه ء تبـــری غرق شده بود .

+ ... به قلم پــــدرخــــوانـــــدهـ

.

سکوت

فریاد را به سخره می گیرد

همانطور که آب

آتش را .

+ ... به قلم پــــدرخــــوانـــــدهـ |

.

کی گفته گریه شأن مردان نیست ؟

کوهی به دست آب می رفت

............................................« مجموعه شعر نرگس فردا . . . هرمز علیپور »

+ ... به قلم پــــدرخــــوانـــــدهـ

.

مجازات تو این است که

به خوابــــــــــــــهای من تبعید شوی

+ ... به قلم پــــدرخــــوانـــــدهـ

.

خون

به آرامی از دست چپم جاری می شود

چشمانم را می بندم و

در آرامش به خواب می روم

+ ... به قلم پــــدرخــــوانـــــدهـ

.

باد

کاغذ مُچاله ای را با خود می برد که

حرفهای زیادی برای گفتن داشت . . . !

+ ... به قلم پــــدرخــــوانـــــدهـ |

پاییز می گفت :

گل سرخ زیباست

امــــــــــــا . . .

برای من که زردم ، هرگز !

راست می گفت پاییز . . . !!!

+ ... به قلم پــــدرخــــوانـــــدهـ